|
شب یلدای من
باز هم یلدایی دیگر
خداوندا چرا شبی كه پایان خزان هر سال دیگران است آغاز خزان بی پایان عمر من شد؟
سالها پیش آن هنگام كه هنوز خوبی ها را باور داشتم و
می خواستم كه خوب باشم كه امروز نه می خواهم خوب باشم نه خوبیها را باور دارم ، عاشق شبهای یلدا بودم ، عاشق این كه به جای مبلمان راحت و نرم خانه مان كرسی ای باشد و به جای سكوتی كه امروز خود انتخاب كردم صدای خنده و خواندن فال حافظ فضا را پر كند ، من حاضر بودم آن هندوانه ی قرمز شیرین را با یك هندوانه ی سفید بی مزه عوض كنم اما با دیگران آنرا شریك شوم و امروز چه؟؟؟
من سالهاست كه شبهای یلدا نه هندوانه می خورم ، نه انار ، نه در شادی دیگران شركت می كنم و نه حتی به سراغ حافظ می روم ، تنها همدم من و تنها خوراكم سكوت ، غم و تنهایی است.
ای یار سالهایی كه من از آن سخن می گویم برای تو لحظه ای بیش نبوده اما برای من عمری بوده.
به یاد داری؟؟ می خندیدم كه شب یلدا آنقدرها طولانی تر از شبهای دیگر نیست و تو می گفتی در كنار تو هیچ لحظه ای طولانی نیست ، امشب چه؟؟؟ امشب كه باز هم یلدایی دیگر است ، من چه كنم تا عقربه ی این ساعت لعنتی عمرم دوباره به كار افتد؟؟
خدایا این است عدالت تو؟ من چه فرقی با دیگر بنده هایت دارم؟؟
چرا این لحظه ی كوتاه برای من اینقدر طولانی شد؟؟؟
محبوبم به یاد داری آن آخرین شب یلدا را؟؟؟؟ فقط چند لحظه طولانی تر بود اما تو چه خوب در همین فرصت كوتاه باورهای مرا متلاشی كردی .
من ناگزیرم كه سالها باشم اما تو به من آموختی كه در عشق همه چیز بدهم جز نگاهم را.
باز هم یلدایی دیگر ، باز هم من امشب روزه ام ،روزه ی عهدی كه با خود بستم و باز هم به عقربه های بی رمق ساعت زندگیم می نگرم كه از كار باز ایستاده اند تا آغاز دوباره ی خزانم طولانی تر شود ، از جا برمی خیزم ، ای كاش ضعیف بودم و تسلیم می شدم اما ... با دست عقربه های ساعت را به گردش در خواهم آورد ، باور نداری؟؟؟ از راهی دیگر و به شیوه ای دیگر.
من دنیا را به تسلیم وا میدارم اما تسلیم نمی شوم گر چه تو با من خواهی بود و تا ابد شاعر شعرم . گر چه شبهای یلدای من همچنان طولانی بمانند.
     
<:P:>
نوشته شده توسط
نیما در
چهارشنبه 2 دی 1383
و ساعت
07:12 ق.ظ
ویرایش شده در
چهارشنبه 2 دی 1383 و ساعت
07:12 ق.ظ

()
نظر
|